︻╦̵̵͇̿̿̿̿ اهل دلاي ايراني╤─── اميدوارم از پستها و موضوعات لذت ببريد...دوستان تو نظر سنجياهم شركت كنيد لطفا ممنون ميشم
|
[ سه شنبه 27 اسفند 1392برچسب:تك بيتي,دوبيتي,ناب,مفهومي,پرمعنا,پرمحتوا,اشعار, ] [ 22:57 ] [ ۩۞۩ஜپيمانஜ۩۞۩ ]
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان بگذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز خاکي گلشان
سنگي اندر گلشان بود ، همان شد دلشان
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من ان کنم که خداوندگار فرماید
سرایی را که صاحب نیست ویرانیست معمارش
دل بی عشق میگردد خراب آهسته آهسته....
از روزی كه فلك از تو بریده است مرا
كس با لب پر خنده ندیده است مرا
چندان غم هجران تو بر دل دارم
من دانم و آنكه آفریده است مرا
عمر که بی عشق رفت ،هیچ حسابش مگیر
آب حیات است عشق، در دل و جانش پذیر
چو ماه از كام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نا بهنگام
مرا در كام ظلمت ها كشیدی
نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل
خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند
من به تنهائي يک چلچله در کنج قفس
بند بند وجودم همه در حسرت يک پروازند
من به پرواز نمي انديشم به تو مي انديشم
که تو زيباتر از انديشه يک پروازي
آنچنان عاشقیم و بی باکیم
که گمان میکنند نا پاکیم
میسرایند شعر پاکی ما را
لیک آن لحظه ای که در خاکیم
بیدارم از آن در شب هجر تو كه ترسم
در خواب رود چشم و نیایی به خیالم
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من ان کنم که خداوندگار فرماید
سرایی را که صاحب نیست ویرانیست معمارش
دل بی عشق میگردد خراب آهسته آهسته....
از روزی كه فلك از تو بریده است مرا
كس با لب پر خنده ندیده است مرا
چندان غم هجران تو بر دل دارم
من دانم و آنكه آفریده است مرا
عمر که بی عشق رفت ،هیچ حسابش مگیر
آب حیات است عشق، در دل و جانش پذیر
چو ماه از كام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نا بهنگام
مرا در كام ظلمت ها كشیدی
نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل
خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند
من به تنهائي يک چلچله در کنج قفس
بند بند وجودم همه در حسرت يک پروازند
من به پرواز نمي انديشم به تو مي انديشم
که تو زيباتر از انديشه يک پروازي
آنچنان عاشقیم و بی باکیم
که گمان میکنند نا پاکیم
میسرایند شعر پاکی ما را
لیک آن لحظه ای که در خاکیم
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من ان کنم که خداوندگار فرماید
سرایی را که صاحب نیست ویرانیست معمارش
دل بی عشق میگردد خراب آهسته آهسته....
از روزی كه فلك از تو بریده است مرا
كس با لب پر خنده ندیده است مرا
چندان غم هجران تو بر دل دارم
من دانم و آنكه آفریده است مرا
عمر که بی عشق رفت ،هیچ حسابش مگیر
آب حیات است عشق، در دل و جانش پذیر
چو ماه از كام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نا بهنگام
مرا در كام ظلمت ها كشیدی
نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل
خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند
من به تنهائي يک چلچله در کنج قفس
بند بند وجودم همه در حسرت يک پروازند
من به پرواز نمي انديشم به تو مي انديشم
که تو زيباتر از انديشه يک پروازي
آنچنان عاشقیم و بی باکیم
که گمان میکنند نا پاکیم
میسرایند شعر پاکی ما را
لیک آن لحظه ای که در خاکیم
هر که در سینه دلی داشت به دلـداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من ان کنم که خداوندگار فرماید
سرایی را که صاحب نیست ویرانیست معمارش
دل بی عشق میگردد خراب آهسته آهسته....
از روزی كه فلك از تو بریده است مرا
كس با لب پر خنده ندیده است مرا
چندان غم هجران تو بر دل دارم
من دانم و آنكه آفریده است مرا
عمر که بی عشق رفت ،هیچ حسابش مگیر
آب حیات است عشق، در دل و جانش پذیر
چو ماه از كام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نا بهنگام
مرا در كام ظلمت ها كشیدی
نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل
خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند
آنچنان عاشقیم و بی باکیم
که گمان میکنند نا پاکیم
میسرایند شعر پاکی ما را
لیک آن لحظه ای که در خاکیم
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو، که او گلهای تر دارد
روزت بستودم و نمی دانستم
شب با تو غنودم و نمی دانستم
ظن برده بدم که من .. من بودم
من جمله تو بودم و نمی دانستم
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد
غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد
زندگی درک همین امروز است
ظرف دیروز پر از دیدن توست
شاید این خنده که امروز دریغم کردی
آخرین فرصت همراهی ماست
بین دو لب خنده چو گردد عیان
غصه و غم را ببرد از میان
فایده خنده بود بی شمار
بشنو از من آزاده در این روزگار
ترك غم رفته و آینده كن
خنده كن و خنده كن و خنده كن
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
چه شبیست یارب امشب که ز پس سحر ندارد
من و باز این دعا ها که یکی اثر ندارد
غلط است این که گویند به دل ره است دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز
چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کاش می شد دفتر تقدیر عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
این مپندار که یادت برود از نظرم
خاطرت جمع که در قلب پریشان منی
از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش؟
از نسیمی که پیام آور توست؟
از بهاری که مرا رسوا ساخت؟
از خدایی که خودش می داند؟
ای خوش ان روز که در صفحه شطرنج دلت
شه دل باشم و با کیش رخت مات شوم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه بر خیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
&nbs نظرات شما عزیزان: |
|